صدر الدين علي بن ناصر الحسيني ( مترجم : رمضان على روح الهى )

41

زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى )

سلجوق درگذشت و اميرزادگان ، امير يبغو و جقر بك داود « 1 » و طغرل بك محمد ، از او بماندند ، كه قبايل و تركان به يكبارگى بر فرزند ارشدش ، ابو طالب طغرل بك ، گردآمدند . « 2 » سلطان مسعود كه فزونى شوكت ، و چيرگى ايشان بر شهرها شنيد ، بر بال ابر برنشست و به نيشابور درآمد . « 3 » اين زمان وزير به دو گفت : « به استمالت و خلعت ، سلجوقيان را خوشدل ساز و نسا و پيرامون آن و رباط فراوه و جز آن را بديشان ده » . سلطان بر وزير تهمت نهاد كه بدانان گرويده است ، و او را به بند كشيد . سپس لشكرى آراست و سالارى آن به سالار بكتغدى حاجب « 4 » داد و آنان را به جانب سلجوقيان فرستاد ، كه چون اين سپاه نزديك ايشان رسيد ، پشت بدادند و چادر و سلاح و متاع خويش در مساكن خود وانهادند و در دره‌ها و شكاف كوه‌ها كمين كردند . آنگاه چو سپاه سلطان

--> آنان از همين‌رو بر آن شدند كه بر ضدّ سلطان مسعود دسيسه كنند ، كه ايشان را گرفت و كشت ، و بر كين سلجوقيان افزود . سلجوقيان در سال‌هاى 1031 و 1033 و 1034 م حملاتى به فراوه و گرگان و هند و خراسان و سرخس صورت دادند ، ولى اين حملات به سختى سركوب شد ( گرديزى ، 98 ) . ( 1 ) . نام جقر بك ( جقر : كسى كه دو چشم خاكسترى دارد ) نامى است محتمل ، ولى همهء پژوهندگان اين نام را جغر بك مىخوانند ( جغر : پرندهء شكارى ) ( 1060 - 990 م ) . ( 2 ) . در آغاز ماه مه سال 1035 م سلجوقيان با ده‌هزار سوار به رهبرى طغرل بك و برادرانش از مرو رهسپار نسا شدند ، و نامه‌اى به نزديك عميد خراسان ، ابو الفضل ابن مغرّ سورى ، فرستادند كه متن آن چنين بود ( بيهقى ، 504 - 503 ) : « الى حضرة الشيخ الرئيس الجليل السيد مولانا ابى الفضل سورى ، من العبيد يبغو و طغرل و داود ، موالى امير المؤمنين ؛ ما بندگان را ممكن نبود در ماوراء النهر ، در بخارا بودن ، كه على تكين تا زيست ، ميان ما مجاملت و دوستى و وصلت بود . امروز كه او بمرد ، كار با دو پسر افتاد ، كودكان كارناديده ، و تونش كه سپاه سالار على تكين بود ، بديشان مستولى و بر پادشاهى و لشكر ، و با ما وى را مكاشفت‌ها افتاد ، چنان كه آنجا نتوانستيم بود ، و به خوارزم اضطراب بزرگ افتاد به كشتن هارون ؛ ممكن نبود آنجا رفتن . به زينهار خداوند عالم ، سلطان بزرگ ولىّ النعم ، آمديم تا خواجه پايمردى كند و سوى خواجهء بزرگ ، احمد عبد الصمد ، بنويسد و او را شفيع كند كه ما را با او آشنايى است ، و هر زمستانى خوارزمشاه آلتونتاش - رحمه اللّه - ما را و قوم ما را و چهارپاى ما را به ولايت خويش جاى دادى تا بهارگاه ، و پايمرد خواجهء بزرگ بودى تا اگر رأى عالى بيند ، ما را به بندگى پذيرفته آيد ؛ چنان كه يك تن از ما به درگاه عالى خدمت مىكند و ديگران به هر خدمت كه فرمان خداوند باشد قيام كنند و ما در سايهء بزرگ وى بياراميم و ولايت نسا و فراوه كه سر بيابان است به ما ارزانى داشته آيد تا بن‌ها آنجا بنهيم و فارغ‌دل شويم و نگذاريم كه از بلخان‌كوه و دهستان و حدود خوارزم و جوانب جيحون هيچ مفسدى سر برآرد ، و تركمانان عراقى و خوارزمى را بتازيم ، و اگر - العياذ باللّه - خداوند ما را اجابت نكند ، ندانيم تا حال چون شود كه ما را بر زمين جايى نيست و نمانده است ، و حشمت مجلس عالى بزرگ است . زهره نداشتيم بدان مجلس بزرگ چيزى نبشتن ؛ به خواجه نبشتيم تا اين كار به خداوندى تمام كند - انشاء اللّه عزّ و جلّ » . ( 3 ) . سلطان مسعود در روز دوشنبه ، 22 رجب سال 426 ه ( 3 ژوييهء سال 1035 م ) به نيشابور بازگشت : بيهقى 510 . ( 4 ) . بكتغدى ، حاجب سالار و فرماندهء نگاهبانان مسعود بود .